فیلم سینمایی جدید و جذاب لئوناردو دی کاپریو و شان پن، سروصدای زیادی در آمریکا به پار کرده به همین دلیل نقد و بررسی جامعی از این فیلم انجام داده ایم که قطعأ برای فیلم بازان هیجان انگیز و مفید است، همراه ببینیم باشید.

نگاهی به فیلم یک نبرد پس از دیگری
دیکاپریو و پن رهبری گروهی از بازیگران استثنایی را در فیلمی بر عهده دارند که درباره استبداد، انقلاب، ملی گرایی مسیحی… و پدر و دختری است که از هم جدا افتادهاند.
«یک نبرد پس از دیگری»، فیلم تازه و پرآشوبِ دربرگیرنده ای که پل توماس اندرسن نوشته و کارگردانی کرده، در آمریکایی میگذرد که به یک دولت پلیسی فاشیستی بدل شده: جایی که مهاجران را جمعی بازداشت و به اردوگاه ها منتقل میکنند، پلیس و ارتش در قالب نیرویی اقتدارگر بی امان در هم ادغام شدهاند، محفلی پنهان از ملی گرایان مسیحی آینده را پشت درهای بسته طراحی میکند، و گروهی چریکِ آشفته حال با بمب گذاری های پراکنده و سرقتهای بانکی میکوشند رژیم را مختل کنند.
«یک نبرد پس از دیگری» با فوریت سوزانِ اکنون پیوند میخورد؛ لرزشی به جانت میاندازد که همزمان زنگ بیدارباش است. بااین همه، وقتی چنین توصیف میشود، ممکن است در پادآرمانشهری بودنش تهاجمی به نظر برسد؛ شبیه یک تریلر-طنز بی پروا و آگاهانه اغراق آمیز درباره جایی که امروز ایستاده ایم و شاید فردا به سویش برویم.
شگفتیِ «یک نبرد پس از دیگری» این است که با وجود آنکه با چشماندازی بزرگ به خطر و اضطراب روزگار ما میپردازد، درامی کاملاً زمینی و قابلِ همذات پنداری هم هست.
اگر به دنبال یک برنامه فیلم دیدن با دوستان برای اندروید هستید یا به دنبال یک سایت همه ی فیلم های جدید رو داشته باشه با یک کلیک ساده به همه اینها دسترسی پیدا میکنید، ببینیم را دنبال کنید.

فیلم وزن مضمونیِ قابلتوجهی دارد و بارها بهطور غیرمستقیم بامزه است، اما یک اثر ابزورد موعظهگر نیست. «یک نبرد پس از دیگری» تصویری از جامعه ای در اسارت است، بااین حال هرگز نبض انسانیتش را از دست نمیدهد.
در آغاز فکر میکنیم قرار است یک حماسهٔ اکشنِ سطح بالا از تقابل انقلاب و رژیم ببینیم. اندرسن تماشاگر را به دل نگاه شورشیان پرتاب میکند و ما را در غرور سرکش و ژست های «پرفیدیا بورلیهِیلز» غرق میسازد؛ رهبر انقلابی ای که تیانا تیلور با پوزخند مسحورکننده سرکشی بازی اش میکند.
پرفیدیا در زندگی و انقلاب با «باب فرگوسن» (لئوناردو دیکاپریو)، متخصص ژولیده مواد منفجره (لقب: «Ghetto Pat»)، همپیمان میشود و وقتی آنها به یک بازداشتگاهِ مهاجران نفوذ میکنند و حمله ای ترتیب میدهند، که فیلم آن را با تمام تصادفیبودن وجودی اش تصویر میکند، ممکن است بپرسیم این کار دقیقاً چطور میتواند بر یک دولت یکپارچه سرکوبگر اثر بگذارد.
فیلم یک مثلث عشقیِ عجیب اما پُرتأثیر از برخورد «چپ» و «راست» میسازد. از یک سو باب و پرفیدیاست؛ یاغیهای انقلابیِ ظاهراً «رمانتیک». و از سوی دیگر افسر ارتش آمریکا که موفق میشود پرفیدیا را دستگیر کند: سرهنگ استیون جی. «لاکجا» که شان پن با مویی جوگندمیِ کوتاه نظامی و اخم خشکِ یک مقرراتیِ تمام عیار بازی اش میکند.
وقتی اسم شخصیت را میشنویم (لاکجا!) انگار دعوت به خنده است، چون حال و هوای «دکتر استرنج لاو» استعاری و خل وضع دارد. اما این «استرنج لاو» نیست، و نکته کلیدی این است که پن، با پوست چرمیمانند، خطوط چهرهٔ کشیده و نگاهِ آمیخته به وحشت فروخورده، آنقدر بازیگر بزرگی است که لاک جا را کاریکاتور نکند.
به او آداب خشک نظامی و انرژیِ مهارشده ای میبخشد که کمی ترسناک است، اما در عین حال آسیبپذیری اش را هم میبینیم که سخت میکوشد پنهانش کند. لاک جا دل در گرو پرفیدیا دارد و شبی پنهانی را با او میگذراند، و حاصلِ این دیدار مبهم آن است که پرفیدیا باردار میشود. این تحول، مایهٔ هولناکِ اصلی فیلم را رو میکند: این که حتی عناصرِ متخاصم جامعه، جناح های ایدئولوژیک در جنگ، شهروندان با پیشینه های نژادی متفاوت که در تقابلاند، در لایه زیرین، به طرزی عمیق و جدایی ناپذیر در هم تنیدهاند.
فیلم یک نبرد پس از دیگری درام است؟
بله، اما نه کاملاً. این درامی است که بر خطِ گسلی شش ضلعی بنا شده و درام، کمدی، تریلر، تمثیل، هجو و تراژدی اجتماعی-سیاسی را به هم پیوند میدهد. همه اینها را همزمان در خود دارد؛ برای همین حتی وقتی رخدادها آشکارا نمایشی اند، در ذهنت نمیتوانی آن را به چیزی کمتر از سه بُعدی تقلیل بدهی.
فیلم پر از کلوزآپ های بزرگ است که ما را با صمیمیتی مدام ثمربخش به بازیگران وصل میکند. و اندرسن، در همکاری با فیلمبردار مایکل باومن، سبک بصری ای طراحی کرده که در جریانش مسحورکننده است؛ با تصاویری بسیار پرجزئیات که آغشته به گرَنجِ تیره دهه هفتادند. هر نما تو را با خود میبرد و شتابی سرخوش کننده میسازد که از نظر عاطفی هم ما را به درون میکشد.

«یک نبرد پس از دیگری» از آن پیچ وخم هایی دارد که تماشاگر را سیر میکند و حس کودکانه ای میدهد که نمیدانیم قرار است چه پیش بیاید، و این خوشایندترین شکل تماشای فیلم است. بعد از آنکه پرفیدیا دختری به دنیا میآورد، باب که فکر میکند پدرِ اوست، وفاداری اش جابه جا میشود: از انقلاب به خانواده. (پرفیدیا، شورشیِ سرسخت، چنین نمیکند.) بازی دیکاپریو با آن دلبستگیِ تازه بیدار، نشان میدهد فیلم تا چه حد شخصی است.
دیکاپریو با همهٔ تواناییاش، نقش «قهرمانِ بچه چهره رو به میانسالی» را زیادی تکرار کرده. اندرسن میداند چیزی که دیکاپریو را آزاد میکند، کمدی است. وقتی او باب را به شکلِ معتادی لاابالی و ازهمگسیخته، بر اثر از دستدادن ایمان، میسازد، هم دی کاپریو انسانی تر میشود و هم اندرسن از او بازی درخشانی بیرون میکشد. ما کاملاً با باب همدل میشویم: با دلاوری نابجایش، کارمای بازنده اش، و قهرمانی های ناامیدانه ای که ریشه در نجابت خراشخورده اش دارد.
بررسی داستان فیلم جدید دیکاپریو
«یک نبرد پس از دیگری» یک هشدار است؛ نسخه ای از «Life During Wartime» گروه Talking Heads درباره زیستن زیر خودکامگی. همچنین تمثیلی سرشار از اکشن است از اینکه چطور به اینجا رسیدیم. «تخطیِ» لاک جا با پرفیدیا بورلیهِیلز ما را به آمیختگیِ پنهان نژادها در بنیاد آمریکا ارجاع میدهد، یعنی تجاوز نظام مندِ بردهداران به زنانِ برده. فیلم میگوید جنبشِ ملیگراییِ سفیدپوستانِ امروز، در ژرفا، تلاشی است برای جدا نگه داشتنِ سیاه و سفید تا وانمود شود آن گذشته هرگز رخ نداده؛ و این انکار، همان خیالپردازیِ محوری است که آمریکای آلترایتِ نو را به پیش میراند.
باب انقلاب را در غبار رها میکند تا دختر دورگه اش را نجات دهد؛ اما فیلم میگوید کاری که او میکند همان انقلابِ واقعی است: یافتنِ خانواده ای که برای کنار هم نگه داشتنش میجنگی؛ کنار هم نگه داشتنِ سیاه و سفید، چنان که سال ها چنین بوده؛ زنده نگه داشتن امید در برابر رژیمی که خفه کردن امید را به تاکتیکِ حکمرانی بدل کرده است. فیلم میگوید از دلِ این شورشِ روزمره، انقلابی بزرگتر برخواهد خاست.
این فیلم یک درام درخشان است که باید دید موفق به بردن جوایز مختلف میشود یا نه، حضور شان پن و دیکاپریو جذابیت فیلم را دو چندان کرده است.
اخبار بیشتر را میتوانید از https://variety.com/ دنبال کنید.